ثبت خاطرات روزهای اخیر

این روزا روزای خوبی‌ان. دغدغه هست ولی رضایتم هست. مهم‌ترین مسئله‌ای که در حال حاضر ذهنم بهش مشغوله دانشگاه‌ست و درساش و مهم‌تر از اون برنامه‌های اپلای. تقریباً از الان؛ ۶ سال دیگه میخوام سالی باشه که برم:)) ولی خب نیازمند کارای زیادیه. وارد شدن به پروژه‌ها و ری‌سرچ‌ها و همکاری تو مقالات و پایان‌نامه‌ها. حالا درسته که داریم آلمانی هم می‌خونیم اما فکر کردن هم به درس‌خوندن توی یکی از دانشگاه‌های خفن آمریکا دلمو قنج میندازه!! به ویژه که ذهنم معطوف این موضوع شده که می‌تونم PHD نوروساینس بخونم. نمیدونم به‌طور دقیق که میشه یا نه از رشته‌ی من ولی مثلا ارشدشو می‌شه از کارشناسی شیمی هم گرفت حتی:/ چرا من نه:/ و خلاصه که حس می‌کنم خیلی فیلد خفن‌تریه. هرچند که به رشته‌ی خودمم علاقه دارم.

+ امروز رفتیم مُزِه‌ی لوو وِر :)))))) یه بخشی‌ش رو آوردن تهران و خلاصه رفتیم بازدید. ۴ ساعت کامل مشغول گشت و گذار بودیم و سپس در حال موت بودیم که اومدیم بیرون به سمت غذاخوری. بعدشم با نوترون رفتیم توی یه محوطه‌ی سبز خیلی جذابی که قاصدکای خیییلی زیادی توش درحال پرواز بودن که بین فاصله‌ی خالی تونل رسالت محصوره و خیلی جالب بود خلاصه. از جمله مکان‌های موردعلاقه‌ی نوترون.

خوشم میاد که انقد علایقش جذابن. نشستیم همونجا یکم ادامه‌ی دنیای سوفیو واسم خوند و قرار شد از این به بعد تایمای ربع ساعته واسه هم وویس بگیریم از کتابایی که داریم واسه هم می‌خونیم که زودتر بریم سراغ کتاب بعدی. تهشم برگشتیم و دوتا ذرت مکزیکی از میدون ونک خریدیم و منم با دسته‌گلی که سر چهارراه یه پسره بهمون فروخته بود برگشتم خوابگاه. خیلی روز خوبی بود و به شدت سرحالم. فقط این درد که فردا باید آناتومی بخونم هست:)) که عب نداره:-""

+ چند روز پیش رفتیم دار آباد با بچه‌های کلاس. زیاد جالب نبود. اول صبح با مترو و اینا رفتیم که دقیق ۳ ساعت رسیدنمون طول کشید. توی یه مترو من پیکسل "I'm all yours"م رو گم کردم. مترو در شلوغ‌ترین حالتی بود که به عمرم دیده بودم و همه هول میدادن همو و کیفم هی له میشد. من مرتب نگران پیکسلم بودم و هی دست میزدم به کیفم. توی یه شلوغی وحشتناک که قشنک پرت داشتم میشدم، دست زدم دیدم نیست. به بچه ها گفتم ببینن و گفتن نیستش. گفتم وای وای،‌هی به مردم می‌گفتم میشه زیر پاتونو ببینم؟ میگفتن باشه و اینا و چیزی نبود. یکی گفت از همون دایره‌ای سنجاق دارا؟ گفتم آره. گفت تو ایستگاه قبل یچیزی افتاد پایین، اون بوده افتاده احتمالا. تا این حرفو شنیدم گفتم: وای نه... اوهو ... و سرمو گذاشتم تو بغل ساناز و اشکام ریختن پایین:)))))‌سانازم هی بوسم میکرد و اینا تا اینکه یه خانمی گف یچیزی پیدا شد، اینه؟ و دیدم پیکسلم بود:-ss  با همون صورت اشکی و اینا گفتم مرسی و باز رفتم تو بغل ساناز و گریه کردم:/ یه خانمه می‌گفت واسه این گریه می‌کردی؟! پیدا شد خب دیگه گریه نکن. و به مرور آروم شدم ولی خیلی تلخ بود. با شنیدن حرف اون خانمه که گفت افتاد زیر قطار،‌تصویر نوترون اومد جلو چشمم و تصویر عزیزترین خاطراتم توی روزای اول با هم بودن. از ته قلب شاد شدم با پیدا شدنش.

+روز قبل از اتفاق بالا هم رفتیم واسه نوترون و برادرش کت شلوار خریدیم واسه عروسی دایی‌شون به چه زیبایی. ینی بچه‌م عین ماه شب چهارده می‌درخشید:)) یه لحظه من ایستاده بودم و داشتم درباره‌ی کت شلوار برادرش نظر میدادم. نوترون تو اتاق پرو بود قبلش که پیرهن سفیدو بپوشه و اینا. بعد من یه آن برگشتم و دیدمش که لپاش گل انداخته و پوست و پیرهن تنش چقد قشنگ و سفیدن و به هم میان و فروشندهه هم یقه‌ی پیرهنشو داده بود بالا و داشت واسش کراوات می‌بست. ینی با دیدن این صحنه دوتا قلب عظیم در چشم‌های من جوانه زدن و داشتم غش و ضعف می‌کردم فقط. کت و شلوارشم که پوشید واقعاً فوق‌العاده بود. ینی قاصر ز بیانم کلاً:)) ماشالا ماشالا:))) بهش گفتم تازه دارم علت اعتقاد مردم به خرافاتو درک می‌کنم، بدون اسپند دود کردن نباید از این مقطع گذر کرد:)))))

بعد مغازه‌داره هم هی سعی می‌کرد صمیمی شه گفت چه نسبتی دارین؟ نوترون گفت برادریم. یارو به من اشاره کرد گفت ایشونم خواهرتونه؟ ما گفتم: نــه. ( :)))‌همین و بدون هیچ توضیح دیگری:))))‌) ) 

{بعداً اضافه شد: انقد تعجب کرد که گفتیم خواهرشون نیستم، گفت خیییلی شبیه همید! به ویژه شما دوتا. به من و نوترون اشاره کرد. گفتم آره زیاد بهمون میگن:))))}  گفت خانومتونن؟ ( قشنگ تابلو بود احتمالاً‌ از واکنش‌هام به نوترون :))) ) من واقعاً‌ نمی‌دونستم چی بگم. یه مکثی کردم و گفتم:دوستشونم. که البته طرف فهمید دوس دختر نوترونم. گفت ایشالا کت شلوار دومادیت. اینم گفت مرسی ایشالا سی سال دیگه ما قصد ادامه تحصیل داریم:/ :)))‌ گفت ینی چی میخوای موهای دختر مردم سفید شه؟:)) ما هم هیچی نمی‌گفتیم.بعد بهش گفتم آخه ینی چی اینجور جواب میدی؟:)) گف نمی‌دونم واقعا تو این موقعیت چی بگم:))

هیچی خلاصه که روز جالبی بود و من ساعت‌ها در حال قربون صدقه‌ش بودم:))


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها